لم داده ام روی صندلی و کرخت، زیر نور آفتاب بهاری که با همه دلچسب بودنش هنوز چشم های تازه عمل کرده ام
را اذیت می کند، پاهایم را دراز کرده ام روی کیسی که نقش زیرپایی را پیدا کرده و سنگینی پاهای یخ زده ام را تحمل می کند .
این چند روز هر کار که می شد کردم ولی این پاهای لعنتی گرم نشدند که نشدند. کسی چه می داند شاید
این احساس سرمای مداوم و بی دلیل هم مثل تب نشانه وجود عفونت در بدن باشد؛ چیزی مثل عفونت فکر
یا انجماد احساسات یا هر کلمه قلنبه ی مزخرف دیگری شبیه اینها.
هر چه هست، سرمایی ست که با خوردن لیوان لیوان چای داغ هم چاره نمی شود.
و از این احساس سرما بدتر، احساس پوچی ست که گریبانگیرم شده. فکر اینکه از همه این عالم فقط و فقط تنهایی
قسمت آدم شده باشد، دیوانه کننده ست.
اینکه آدم های آشنایی که تا دیروز گوشه ای از زندگی ات را پر می کردند، از امروز دیگر نباشند برای کسی مثل من که حتی به قرار گرفتن جای اشیاء در اتاقش هم وابسته می شود و با جا به جا شدن هر شیء کوچکی تا مدت ها مثل گربه ای که سبیلش را کنده باشند، تمرکزش را از دست می دهد، تقریبا چیزی ست شبیه فاجعه که البته عادت کردن به یک یک این فاجعه ها هم پیر آدم را در می آورد.
روزهایم را (اگر حوصله کار کردن داشته باشم) با کار پر می کنم، شب ها خودشان با فکر کردن و اشک ریختن بی صدا در تاریکی پر می شوند .
+
خط خطی شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 18:54  توسط مهديه
|